|
که گمان داشت ز غم قلب پیمبر شکند |
|
بار اندوه حسین قامت حیدر شکند
|
|
که گمان داشت که بر یک تن بی تاب و
توان |
|
این همه تیر جفا ناوک خنجر شکند
|
|
که گمان داشت که با چکمه گه جان دادن |
|
سینه ی پاک حسین شمر ستمگر شکند
|
|
که گمان داشت که انگشت حسین را به جدل |
|
بهر انگشتری از ضربت خنجر شکند |
|
که گمان داشت که قد سرو علی اکبر را |
|
همچو طوبی به لب چشمه ی کوثر شکند |
|
که گمان داشت که دست از تن عباس افتد |
|
شه دین را کمر از مرگ برادر شکند |
|
که گمان داشت که اندر سر آغوش پدر |
|
تیر کین بر گلوی نازک اصغر شکند |
|
که گمان داشت که از چوبه ی محمل زالم |
|
به ره شام سر زینب مضطر شکند |
|
که گمان داشت که بر پای سکینه شب تار |
|
این همه خار مغیلان زجفا سر شکند
|
|
که گمان داشت که از ضربت چوب خزران |
|
لب و دندان حسین و دل حیدر شکند
|
|
که گمان داشت کزین دفتر جودی به جهان |
|
فتد آن شور که هنگامه ی محشر شکند |